|
|
می دونم هیچ کسی تو دنیا همدم من نمی شه ، آخه هیچ کسی شریک غصه و غم نمی شه |
|
|
سلام ... زندگی گل زرد رنگی است به نام غم ، مروارید غلتانی است به نام اشک.
نامه یه نفر به یه نفر دیگه ، که می خواد ...
اگر کل نامه رو خوندین، حالا یک بار هم از خط اول یه خط در میون بخونین. شاد باشین و سبز. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 27 بهمن1383ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
عنوان نداریم !!! |
|
|
سلام من مهدی ام . من زنده ام . متاسفانه هنوز نفس می کشم . باز هم سلام ، حال همه ما خوب است . ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان. بعد از مدتی که نبودم ، سعی کردم با دست خالی نیام . به یاد دوست خوبم ... اگر روزی احساس کردی که می خواهی گریه کنی به من زنگ بزن به تو قول نمی دهم که تو را بخندانم اما می توانم همراه تو گریه کنم . اگر روزی خواستی فرار کنی نترس و به من زنگ بزن به تو قول نمی دهم از تو بخواهم که نروی اما می توانم همراه تو بیایم . اگر روزی خواستی صدای کسی را نشنوی به من زنگ بزن به تو قول می دهم به نزدت بیایم و قول می دهم که ساکت باشم اما ... خیلی زود به کنارم بیا شاید به تو احتیاج داشته باشم. این هم یه داستان کوچیک ولی کمی تا قسمتی قابل تاُمل . :: جـــاده :: يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعايي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجورد ين و ساحل طلايى انداخت و گفت : - خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟ ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت : چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت : - اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنيا و هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !! از جانب خداى متعال ندا آمد كه : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچ ميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينها را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوى ديگرى بكنى ؟ مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!! این هم برای دوستداران سیاوش قمیشی |
||
|
2
نوشته شده در شنبه 24 بهمن1383ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
کامپیوتر زن است یا مرد؟ |
|
|
یه سوال ، تا حالا به این موضوع فکر کردید که کامپیوتر زن است یا مرد ؟
استاد زبان فرانسه در مورد مونث یا مذکر بودن اسمها توضیح میداد که پرسید : کامپیوتر مونث است یا مذکر ؟ کلیه دانشجویان دختر جنس کامپیوتر را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:
2- کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد . 3- کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعدها تلافی کنند. 4- همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید . بعد از خوندن مطالب بالا ، نظر شما در مورد سوال طرح شده چیه؟ و چرا؟ |
||
|
2
نوشته شده در جمعه 16 بهمن1383ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
خسته ام من، خسته ام من ... |
|
|
امروز خیلی خستم . پارسال درس خوندن رو بهونه کردم و از زیر بار خونه تکانی فرار کردم ، الان هم هرچند که خیلی زوده ، ولی مامان ترسید که من برم دانشگاه (همدان) و تا عید برنگردم ، به خاطر همین کارهای سنگین و کمی بنایی رو از الان شروع کردیم . مامان میگه بزرگت کردم و فرستادمت دانشگاه ، اون هم رشته عمران (ساختمان) اون وقت از بیرون ... ، نمی دونن که بابا کسی که عمران می خونه آخرش بنّا نمی شه گوش نمی کنن ... هرچی میگم بعد از انتخاب واحد بر میگردم و یکی 2 هفته اینجا هستم . قبول نمی کنه و می گه اون موقع استراحت کن . !!! هر روز که از زندگیم می گذره بیشتر متقاعد می شم که هدر دادن زندگی به چند تا عامل مهم بستگی داره ، یکی نیرویی که داریم و به کار نمی بریم ، دوم عشقی که ابراز نمی کنیم چون عشقی که ابراز نشه می میره ، و سوم احتیاطی ناشی از خود پسندی که نیروی خطر کردن در کارها را از ما می گیرد و در آخر طفره رفتن از پذیرش درد که خوشبختی را نیز از دسترس خارج می کند. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 14 بهمن1383ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
شروعی دوباره |
|
|
از امروز و از این به بعد این جا هستم . هر چی فکر کردم برای صفحه اول وبلاگم چی بنویسم و چه مقدمه ای به کار ببرم چیزی به ذهنم نرسید . فقط بدونین که وبلاگ قبلی (www.m1360.persianblog.com) را دیگه آپ نمی کنم . چرا ؟ خب یه جورایی احساس کردم که ... می خوام اینجا رو تا اونجا که بتونم بهتر از قبل بسازم . البته می تونین با راهنمایی هاتون کمکم کنین . خب اول کاری یه چیز رو بگم : یه بچه وقتی از کسی چیزی بخواد به حرفش گوش میده . خودتون بگیرید که چی می خوام بگم . امیدوارم متوجه شده باشین. رفتن دلیل نبودن نیست . در آسمان تو پرواز می کنم . عصر غمگین و غروبی غمگین تر در پیش . من بی زار از خود و از کرده خویش . دل نامهربانم را به دوش می کشم . تا آن سوی مرزهای انزوا . پنهانش کنم . در اوج نیزارهای پشیمانی ببرهای سیاه و سرگردان که با من از یک طایفه اند . سلام می گویم . تو باور نکن . اما من عاشقم . رفتن دلیل نبودن نیست . در غروب آسمان تو شاید . در شب خویشتن . چگونه بی تو گم شوم . تو را تا فردا . تا سپیده با خود خواهم برد و با یاد تو و با عشق تو خواهم مرد . تو باور نکن . اما من عاشقم . |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 12 بهمن1383ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||

