|
|
عید تون مبارک |
|
|
سلام، یه شعر به نام .:: کودکانه ::. پیدا کردم تو یکی از کتابام به نام .:: دریا در من ::. (شهریار قنبری) این ترانه رو شادروان فرهاد خواننده بزرگ ایران که بعد از مرگ اون تازه فهمیدن که اون کی بوده و در روزنامه ها از او یاد شد و بعد از دو الی سه سال تازه صدا و سیما به یاد اون افتاد و یه ویژه برنامه اون هم ساعت 1 بعد از نصفه شب گذاشتن و یاد او را گرامی داشتند . (هر چند که او خواننده ای بود که به قول خودمون این طرفی نبود بلکه اون طرفی بود ) . با اینا زمستون و سر می کنم شاد باشید و این عید سعید باستانی رو به شما عزیزان تبریک می گم. عید بر شما مبارک باشه |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه 30 اسفند1383ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
عشق رو میشه همه جا پیدا کرد... |
|
|
آسمون... اگه عاشق زمین نبود ، تو کتاب زندگی، حالا، اسمی از بارون نبود. دیگه هرگز نمی بارید ، رو تنش ... اشکاش بی پایون نبود.
سبز سبز باشید و شاد |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 27 اسفند1383ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
بدون شرح... |
|
|
از پس شیشه عینک استاد : |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 26 اسفند1383ساعت 2:8 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
فلسفه چهار شنبه سوری!!! |
|
|
ما هر سال بدون اینکه فلسفه چهار شنبه سوری را بدونیم اوون رو جشن می گیریم و در این شب به آتش بازی می پردازیم . ولی آیا تا حالا فکر کردین که چرا ؟ چرا در این شب ما این مراسم رو اجرا می کنیم و جرا در روزهای دیگر سال به این امر نمی پردازیم ؟ همونطور که می دونین ما ایرانی ها در مواقعی از سال جشنهایی داشتیم برای نمونه همین عید نوروز ولی شاید تنها عیدی که از ایران باستان برای ما به یادگار مونده همین عید باشه . بد نیست بدونین ما اول هر فصل برای خودمون جشنی مثل عید نوروز داشتیم که متاسفانه به دلیل برخی از موضوع ها که اینجا جای گفتن اوونا نیست به مرور زمان کم رنگ شدن و در نهایت از بین رفتن . فلسفهی چهارشنبهسوری: چهارشنبهی پایان سال، که به آن چهارشنبهسوری یا چهارشنبهی آتش گفته میشود؛ روزیست که ایرانیان، با پریدن از روی آتش، درد و رنج خود را به آنچه افزون بر اشوییاش1، پاککننده است؛ میسپارند و بهجای آن سرخی (شادابی و تندرستی) را از اخگرهای2 سرکش و سوزندهی آتش میگیرند. ولی چرا چهارشنبه! اگر آتش پاککنندهی پلیدیهاست پس چرا روزهای دیگر از روی آن نمیپرند و شادابی از او نمیگیرند؟! امیدوارم داستان سیاوش و سودابه را خوانده باشید. سیاوش پس از اینکه به سودابه پاسخ "نه" میدهد؛ با کینهی باورنکردنی وی روبهرو میگردد. سودابه که آتش شیفتگی سیاوش چشماناش را کور و خردـاش را کاسته، به کیکاووس گلایه میکند و لاف میزند که سیاوش آهنگ ناپاککردن دامن او را داشته؛ از این روی، با وی گلاویز شده و انگیزهی ازمیانرفتن فرزند بهدنیا نیامدهی وی شده است. به دنبال این لاف سودابه، شاهزادهی جوان بر آن میشود که برای استواری بیگناهی و پدافند3 از پاکدامنی خویش، به آیین آن روزگاران از میان کوهی از آتش بگذرد. بنابراین جامهای سپید میپوشد و بر اسب سیاهرنگ خود مینشیند و بی هیچ بیم و هراسی به میان خرمنی از آتش میتازد. او از میان تودهی آتش میگذرد و در میان فریاد شادی مردم از کام آتش میرهد و بیگناهی و پاکدامنی خود را به استواری میرساند. لیک چون زمینهسازیهای سودابه، پایانی ندارد و همچنان دنبالهدار است؛ ماندن در ایرانزمین را بیش از این روا نمیداند و ناگزیر به سرزمین توران میرود. با این امید و آماج که پیامبر سازش و دوستی میان ایرانیان و تورانیان باشد و به جنگ و دشمنی دیرینهای که از زمان کشتن ایرج بهدست تور میان ایران و توران روایی داشته، پایان بخشد. سیاوش در سرزمین توران، با فرنگیس دختر افراسیاب زناشویی مینماید و در شهری بهنام سیاوشگرد که خود بنا نهاده است، سرگرم زندگی میشود. بار و فرآوردهی این پیوند، کیخسرو پادشاه بزرگ خاندان کیانیان است که پس از رسیدن به تخت پادشاهی، با کشتن افراسیاب و کینخواهی خون پدر که در پی زمینهسازیهای گرسیوز، برادر افراسیاب، کشته شده بود؛ به جنگهای پیدرپی و چندسالهی ایران و توران پایان میدهد. بر پایهی گواههایی که در گنجینهی تاریخ و سینهی مردمان برجای مانده است، سیاوش در روز چهارشنبهی پایان سال، کشته شده است. روزی که ما از آن با نام چهارشنبهسوری یاد میکنیم و هرساله آن را گرامی میداریم. از بهر ناسازگاری دین زردشت با سوگواری در مرگ کسان و خویشان، ایرانیان برای زندهنگاهداشتن یاد سیاوش، در روز چهارشنبهی پایان سال آتش برمیافروختند و به شیوهی سیاوش از میان اخگرهای سرکش آن میگذشتند. آیینی که تا امروز در فرهنگ ما بر جای مانده و زمینهچینیهای ایرانستیزان و نیروهای انیرانی در راه پیشگیری از انجام بزرگداشت آن به جایی نرسیده است. کنون دادمندانه باندیشید. چگونه است که "قمهزنی"، "زنجیرزنی"، "سنگزنی"، "سرزنی"، و "سینهزنی" در روزهای محرم از بهر زندهنگاهداشتن یاد حسین، نشانهی "حماقت" نیست؛ ولی پریدن از روی آتش که یک فرانمود زیبای ایرانیست نشانهی "حماقت" است. گویا از دید این ...!!!؟ ایرانستیز، رویهمرفته، شادی و پایکوبی "حماقت" است و مویه و گریه نشانهی "خردمندی"ست. 1- اشویی: تقدس
2- اخگر: شعله 3- پدافند: دفاع |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند1383ساعت 6:12 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
اوون و بی وفا مکن ، از من اش جدا مکن ... |
|
تقریبا هر دو سه روز یک بار به هم زنگ می زدیم . هیچوقت بیشتر از چند دقیقه با هم صحبت نمی کردیم. یک احوالپرسی ساده ... و خداحافظ . شاید هر دو می خواستیم یک حرف مشترک رو بگیم . ولی نمی تونستیم...
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 24 اسفند1383ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
یه عنوان براش بذارید!!! |
|
|
بازم اومدم ، از راه دور اومدم. نمی دونم فکرم درسته ؟ از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است . بزبزقندی که رفت دنبال غذا ، شنگول و منگول بی توجه به حرفای حبه انگور رفتند پای اینترنت تا با دوست جدیدشون که می گفت یک بزغاله جوانه چت کنند!!! قبل از برگشتن مامان یک قرار ملاقات برای فردا گذاشتند ، صرفا برای آشنایی بیشتر!!! فردا که بزبزقندی رفت دنبال غذا ، آقا گرگه سر قرار منتظر بود.! خب عاقبت کار هم معلومه ، کاش ما جوونا کمی با احتیاط بیشتری با این دوستای جوون دوستی کنیم . و یک جمله قشنگ : شکستنی : حالا که شکستی بدون آنکه ارزشی برایت قائل شوند، چه فرقی می کنه که قلب یک پسر بودی یا دختر !!! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه 22 اسفند1383ساعت 10:19 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
الوداع برای مدتی کوتاه ... |
|
|
و من رفتم ، می روم جایز نیست ، من رفتم . دوستای خوبم ، من به شهر مقدس همدان رفتم شاد باشین و سر بلند . |
||
|
2
نوشته شده در جمعه 7 اسفند1383ساعت 2:53 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
لبخند تو خلاصه خوبی هاست ... |
|
|
امروز بر خلاف همیشه دو بار مطلب نوشتم نمی دونم چرا شاید علتش تو باشی.
هیچ چیز رو برای یک روز خاص نذارید ، حتی ابراز عشق و دوست داشتن رو چون هر روز که زندگی می کنیم برای خودش یک روز خاص می تونه باشه پس روزها رو از دست ندیم و نگذاریم که دیر بشه . یک روز بی آنکه سخنی از دل به میان آورم به تنها کسی که دوستش می داشتم ، نوشتم : یک نفر است که از جان و دل تو را دوست دارد . پیرامون خود بنگر ، حدس بزن که او کیست . اما او به خود نگفت : اوست !!! به من هم نگفت : تویی. به خود نگفت : اوست !!! به من هم نگفت : تویی . بی آنکه بگویم : منم . از نزدش گریختم . و راز را در سینه پنهان داشتم . اما غم دل از پایم انداخت تا روز دیگر اثری از من و راز دل من نخواهد بود. شاید آن روز در جستجوی آن کس که دل به همراه داشت از سر گورم گذر کند و با خواندن نامم ، به راز دلم پی ببرد . آنگاه با ترس و یأس به خود بگوید : او بود .
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند1383ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
به یکبار خوندن می ارزه ... |
|
|
تو یه کتابی خوندم، نوشته بود وقتی به همدیگه میرسین نگین که «خسته نباشید» ، با لبخند بگین «سلام همیشه شاد باشی و پر انرژی» . می دونم گفتن این جمله کمی مسخره میاد ولی باور کنین که خیلی انرژی بخشه ( از لحاظ روحی ) . این یک واقعیت که وقتی ما جمله «خسته نباشید» رو به کار می بریم ناخودآگاه به طرف مقابل انرژی منفی می دیم . این مطلب را حتما بخونید : اگر بتوانیم جمعیت روی زمین را دقیقا به اندازه یک دهکده صد نفری ، کوچک کنیم به طوری که تمامی نسبتهای انسانی موجود تغییر نکنند، نسبت بین این صد نفر به صورت زیر در خواهد آمد: 1- 57 نفر آسیایی 2- 21 نفر اروپایی 3- 14 نفر امریکایی(شمالی و جنوبی) 4- 8 نفر آفریقایی 5- 52 نفر زن 6- 48 نفر مرد 7- 70 نفر رنگین پوست 8- 30 نفر سفید پوست 9- 70 نفر غیر مسیحی 10- 30 نفر مسیحی 11- 89 نفر با رفتار جنسی سالم 12- 11 نفر با رفتار جنسی منحرف 13- 6 نفر صاحب 59 درصد کل ثروت جهان که همه آنها از ایالات متحده آمریکا هستند. 14- 80 نفر در خانه های زیر استاندارد زندگی میکنند. 15- 50 نفر از سوء تغذیه رنج می برند. 16- یک نفر در حال مرگ و یک نفر در حال تولد است . 17- یک نفر دارای تحصیلات دانشگاهی است (بله تنها یک نفر ) 18- یک نفر دارای کامپیوتر است . موارد زیر هم قابل تامل هستند:
|
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 5 اسفند1383ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
تا حالا فکرش و کردی ...؟ |
|
|
چند تا مطلب رو لابه لای دفتر خاطرات و شعرم دیده بودم دلم می خواست اونا رو تو وبلاگم داشته باشم ، امروز که خواستم اونا رو توی وبلاگم بذارم ایملم رو هم چک کردم دیدم دوست خوبم بهزاد برام ایمیل گذاشته و چند تا متن قشنگ هم داره دلم نیومد که اونا رو تو وبلاگ نذارم به نظرم قشنگ اومد نمی دونم شاید چیزایی بودن که تا به حال به اونا فکر نکرده بودم . وقتی انسان دروغ می گوید بخشهایی از جهان را به قتل می رساند . اینها آن بوهای مرگ است . که بشر به ناروا زندگی می نامدش . اگر به این می گویی زندگی چرا مجبور باشم که با تو بگذرانمش؟ اگر قرار است این نمایش ادامه یابد بگذار بی تو باشد . خسته و کلافه ام از آدمهایی مثل تو ، چه کسی این دروغها را خواهد گفت و چه کسی می خواهد که باورشان کنم؟ اگر همه این دروغها ، حقیقت باشد به خاطر آن است که کنایه ای به توست . خسته و کلافه ام از آدمهایی مثل تو ، تو همیشه اولین خطا کار هستی . آن دروغها را به من بگو بگذار فکر کنم حقبقت دارند یکی دوتایی از آنها را شنیده ام در مورد من نبود ، در مورد او هم نبود همه درباره تو بود شاید دلتنگت شوم اما تو دلتنگ من نمی شوی خسته و کلافه ام از من و تو چه کاری ساخته است .
هیچگاه غم را حس کردی ؟ غمی را که در تمام وجود حس می شود . آیا شده ...!!!؟ |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه 4 اسفند1383ساعت 6:56 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||

