|
|
|
|
|
در این سرزمین ، سهم دو مرد یک سیگار سهم دو زن نیم بطری آبجوی تلخ زندگی ، بی ارزش و مرگ ، حادثه ای بی ارزش تر است غیر قابل درج در روزنامه تایمز شاعر آمریکایی : تی . اس الییوت |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه 29 فروردین1384ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
گر فاصله ای هست میان من و تو بردار به لبخندی ، بردار به پیغامی. |
|
|
باز هم ثانیه ها رفتند و دقیقه ها اومدن، دقایق ساعت ها رو ساختن و اوونا هم روز ها رو رقم زدن، با گذشتن هر روز یک قدم به رفتن نزدیک شدم و الان هم فقط 2 قدم دیگه مونده تا رفتن. من 2 روز دیگه باید برم. الان که فکرش رو می کنم می بینم اگه فقط چند روز دیگه فرصت داشتم، می تونستم بیشتر بخونم و دانشگاه تهران قبول بشم. الان حسرت اوون روزهایی رو می خورم که بیهوده گذشت. آخه خیلی سخته که فقط چند نفر فاصله داشته باشی که اولویت اول (تهران) قبول بشی، ولی خب، نشی . از اوون بهار تا این بهار هزار و یک خزون بود چه خوب می شد که روزگار همیشه مهربون بود. هی صبر و هی تحمل ، کلاغ می خوند می گفتیم یه روز می خونه بلبل تو باغچه خار در اوومد گفتیم این هم قشنگه کمی نداره از گل .
برایت بارها باید بگویم، که در رگهای من جاری شدی چون خون، که از من ساختی بار دگر مجنون .
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1384ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
با تو هستم ای مسافر ... |
|
|
با چه کسی درد دل را می توان گفتن ؟ قصه من این بود این سرآغازم شد بعد از آن قصه عشق هم، هم آوازم شد. به گذشته بر می گردم به سراغ خاطراتم، تازه می شود دوباره از تو داغ خاطراتم. من اهل نفرین نبودم، چه برسه که تو باشی، بیاد الاهی خبرت، بیاد الاهی خبرش. عمرت الاهی کم نشه، اما پر از غصه باشه. رنجایی که به من دادی، بکشی تا آخرش. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه 13 فروردین1384ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
چیزی نگفتن بهتر است ... |
|
|
من مثل هر روزم ، با همان امضا و با همان نام ، و با همان رفتار معمولی ، مثل همیشه ساکت و آرام . گاهی در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند . گاهی دل بی دست و پایم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند. رفتن دلیل نبودن نیست ، در آسمان تو پرواز می کنم ، عصر غمگین و غروبی غمگین تر در پیش ، من بی زار از خود و از کرده خویش ، دل نامهربانم را به دوش می کشم ، تا آن سوی مرزهای انزوا پنهانش کنم . در اوج نیزارهای پشیمانی ببرهای سیاه سرگردان ، که با من از یک طایفه اند ، سلام می گویم ، تو باور نکن ، اما ... من عاشقم . رفتن دلیل نبودن نیست ، در غروب آسمان تو شاید ، در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم ، تو را تا فردا ، تا سپیده با خود خواهم برد و با یاد تو ، و با عشق تو خواهم مرد ، تو باور نکن اما ... من عاشقم . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1384ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
|
|
بچه که بودیم ... |
|
|
بچه که بودیم همه چی صفا داشت، شیطونی هم نشونی از خدا داشت |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 3 فروردین1384ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط مهدی |
|
||

