تبليغاتX
online
Online Dating
internet access
internet access
دلم پر از گلایه هاست
دلم پر از گلایه هاست
با همه خوب و بدیهای تو یار باز دلی دارم بی قرار...

از این شعر یه خاطره خوب دارم ، یادش بخیر ترم اول دانشگاه، کلاس ادبیات و خوندن این شعر و جوگیر شدن بچه ها و اومدن من به تهران و شعر گفتن یکی از بچه ها پشت تلفن :


.:: دیدی مهدی رفت و من و خبر نکردش::.
.:: دیدی رفت و من و بی پول گذاشتش::.
.:: امشب همه جا حرف از پوله::.

.:: تمام عابر بانکها بیدار، عابر بانک مهدی فقط خوابه .::


همون كه فكر نمي كرديم، نموندش، ديدي رفت و دل ما رو، سوزوندش .

ديدي عمشقي نبود در تار و پودش، ديدي گفت عاشق، عاشق نبودش .

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتاب، تموم خونه ها بيدار، اين خونه فقط خواب .

تو كه رفتي، هواي خونه تب داره، داره از در و ديوارش، غم عشق تو مي باره .

دارم مي ميرم از بس غصه خوردم، بيا برگرد تا از عشقت نمردم.

حياط خونه دل گيره، درختا همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك، كلاغاي سيا پوشن .

چراغ خونه خوابيده, توي دنياي خاموشي, ديگه ساعتِ رو طاقچه شده كارش فراموشي.

ديگه بارون نمي باره, اگر چه ابر بسياره, تو كه نيستي, تو اين خونه آشفته بازار, تموم گلا خشكيدن مثه خار بيابونا, ديگه از رنگ و رو رفته كوچه و خيابونا, اميد و شوق و دل گرمي همه رفته از اين خونه.

بي تو زندگي سخته اما مردن چه آسونه, اما مردن چه آسونه .


راز عشق


عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ، ناب
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن

 


  

در گذرگاه زمان خیمه شب بازی دَهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها می میرند، رنگها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده بجا می ماند.

(اخوان ثالث)

 


2 نوشته شده در  جمعه 31 تیر1384ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط مهدی | 

چند اتفاق ساده

امروز هم با همه اتفاقهاش گذشت. اتفاقهایی که در عین ساده بودن خیلی مهم بودن و اتفاقهایی که در عین مهم بودن خیلی ساده و بی ارزش.
نمی دونم چطوری و با کدوم کلمات منظورم رو برسونم .
شاید باید حرفها رو فرو خورد و بعد از اون هم به باد فراموشی سپرد .
یک آشنایی ساده و رد و بدل شدن چند کلام و دیگر هیچ ...

 

هر روز زندگی ما با چند اتفاق ساده شروع می شه و با چندتای دیگه تموم . ولی همین اتفاق های ساده هستن که زندگی من ، زندگی تو و زندگی همه ما رو می سازن.


چند اتفاق ساده

 

 

یک روز، عصر بهار

                    ناگهان

                          برای من اتفاق افتاد

گنجشکی با جفتش پشت ابر گم  شد

چلچله بی وقت رویای کودکی ام

                   میان پرهای بالش، پرپر زد و مرد

آن قاصدک که تازه از راه رسیده بود

                   پشت بلوغ اطلسی هایی رد شد

بغضم گرفت

               دلم روی دستم مانده بود و داشت می گندید

هراسان به کوچه زدم

               دلم را در دو راهی حراج کردم

تا مردم نگاه کردند، زنی گفت:

                       « کوچه پشتی تخم مرغ می دهند»

همه رفتند...

            من ماندم...

                    دلی روی دستم...

                                     با کوچه خالی...

 

 

یک روز برای من اتفاق افتاد

مرد غمگینی با سیگار از کنارم گذشت

چیزی مچاله در دستش بود

                          شاید قلبش...

یک قدم، تنها یک قدم

                    بین ما فاصله بود

که ناگهان...

باد وزید و اتوبوس رسید

نگاه که کردم

             مرد دیگر نبود

دلش را کنار جوی آب به امانت گذاشته بود

اتوبوس خطِ چند بود؟

                    نمی دانم!

من به خطوط کم رنگ کف دستم نگاه کردم

              و به برگ ها

                        که به من می خندیدند

تا مرا دیدند

از شرم سرخ شدند و پاییز شد...

یک نفس عمیق کشیدم

وقت را از عابری پرسیدم

و دوباره به راه افتادم

 

 

یک روز تنگ غروب

برای من اتفاق افتاد

باز خلق ناآرام یک انگور مرا گرفت

سبز شدم، شیرین شدم، ترش شدم، تلخ شدم

                                  زرد شدم

                                         افتادم...

کسی دستم را گرفت

این جا، بی شک همین جا بود

که روزی آن غریبه پیدا شد

با بوی آفتاب و لهجه آب

و دهانش پر از طراوت پونه

نامت را وزن نمی کرد

سلام هایش را نمی شمرد

دلت را بو نمی کشید

                          از کجا آمده بود؟

غریبه سلام می کرد

به تردید ما

به سکوت ما

و به قهر ما

سلام می کرد.

غریبه لبخند می زد

به خلق تنگ ما

به کودکانه گی ما

و به یاس ما

لبخند می زد.

و با هر سلام

دلش را  در هوا تکثیر می کرد

و هیچ نمی ترسید که دلش تمام شود

غریبه را نمی دیدی

تنها وقتی می رفت

بوی آفتاب می شنیدی...

بوی خیس پونه...

و می فهمیدی که بی شک

غریبه ای از این جا گذشته است.

صبر می کردی که باز گردد

ولی غریبه دیگر باز نمی گشت

در فکر جواب سلام و لبخند نبود

و سکوتش علامت سوال نداشت

او، آن غریبه

که لبخندهایش را بی حساب بخشیده بود

               بی شک از دیار ما نبود

 

 

 

یک روز وقت سحر

                 برای من اتفاق افتاد

خواستم یک شعر بگویم تا شاعر شوم

دیدم، تمام زندگی ام

                یک واژه هم نمی شود

دیدم، اول باید عاشق شد...

سرم شلوغ بود

با هزار کار نیمه تمام روی میز

وقت عشق نداشتم

وقت خرید روزنامه بود...

وقت ایستادن در صف...

وقت پرسیدن وقت...

وقت خوابیدن و از یاد بردن...

به کنار پنجره رفتم

دیدم کودکی در خیابان

اشک هایش را در مشت های پینه بسته اش می فروشد

دیدم پیرمردی سحرگاه

زندگی اش را از پلک های کوچه می روبد و با غبار راه و تراشه های مدادهای کودکی به جوی آب می ریزد

دیدم در صف های انتظار مردمی ایستاده اند

 که می دانند امروز هم نوبت آن ها که سر رسد سهم زندگی تمام خواهد شد

و برق رفت...

حجله های کوچه تاریک شد

پشت یک حجله هنوز

دختری در شعله بی رنگ مداد شمعی های کودکی اش

منتظر نشسته بود

دلم گرفت

آن قدر تنگ شد

                که دیگر چیزی در آن جا نگرفت.

گفتم از هر برگ دفتر شعر، باید

               قایقی ساخت به سپیدی صبح

                                   و به آب سپرد...

               بادبادکی ساخت به بلندای باد

                                   و به دست باد داد...

دیدم واژه هایم همه از جنس بادند

فهمیدم که

            هرگز شاعر نخواهم شد

 

  

یک روز صبح زود

               برای من اتفاق افتاد

بیدار شدم

دست ها را شستم

لباس پوشیدم

به راه افتادم

دیدم، میعادگاهمان یادم نیست

از پلیس سرراه

از گدای لب جوی

از بادکنک فروش

                 پرسیدم:

              « شما کسی را ندیدید که منتظر من باشد؟»

آن قدر بلند خندیدند که

                همه بادکنک ها ترکیدند

                 و بچه ها به گریه افتادند

و امروز هر چه فکر می کنم

نام آن کوچه یادم نیست

کوچه های تاریک شهر همه همزادند

 

 

 

اتفاق آخر ساده بود

           ساده مثل یک سلام

                     و این آخرین اتفاق بود:

یک روز صبح دیدم

قلبم بزرگ شده

بزرگ مثل یک بادکنک سرخ

بادکنک پشت خواب نارون ها گم شد

و من یادم رفت

           سلام کنم...

           روزنامه بخرم...

           یا وقت را بپرسم...

فطرتم مرا مثل یک بادبادک به دنبال خویش می کشید

خواب هایم از اشک دریا شد

و تمام ماهی ها

در گرداب خواب من چرخیدند

مردم عجیب مهربان شده بودند

جای خود را در صف های بی انتها به هم می بخشیدند

آن وقت رویاهایم را بسان بازیچه ای

با نخ کوک مادرم به بیداری کشاندم

و سرنوشت به دنبال من سینه خیز آمد

یک روز از کنار آینه گذشتم

کسی در آینه مرا صدا زد

پیرزنی بود با چشم های عاشق که وقت را می پرسید

شبیه من بود!

          شبیه من بود!

به سرفه افتادم...

 

 

و این اتفاق اول بود.

وقتی که تنها یکی بود

                          و آن یکی هم عاشق...

 

 

می گویند زمین یک روز صبح زود،

                                   عاشق شد.

گرما و سرما یادش رفت

با زاویه ای مایل دور خورشید گشت

و این چنین بود که چهار فصل پیدا شد

اما زاویه نگاه تو عزیز

ببین که چه ها می کند....

 

فصل پنجمی در راه است

این ها که شنیدی

فقط چند اتفاق ساده بود....

2 نوشته شده در  جمعه 24 تیر1384ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط مهدی | 

من از یک شکست عاشقانه می آیم.

سلام قبول دارم، قبول دارم، حق دارین از این که من دیر به دیر آپ می کنم شاکی باشین خوب همه از کسی که مدتی از خونه دور بوده و توی یه شهر دیگه، توقع دارن که بهشون سر بزنه، خب برای همین هم ... اصلا ولش کنیم توجیه کردن بسه ، درست میگین حق باشماست.
 
یه مطلب جالب دارم که در پایین براتون نوشتم، به نظر خودم خیلی جالبه توی چند خط به خیلی چیزها اشاره کرده. دوست دارم نظر شما رو در مورد این مطلب بدونم و برداشتتون رو در قسمت نظر خواهی برام بنویسید. می خوام بدونم نظرات آدما چقدر می تونه از یک چیز متفاوت باشه.
پس منتظر هستم .
 


نهان کردن ندارد سود. من از با خویش بودن در ستوهم.
اگرچه سنگِ سنگم ، اگر چه کوهِ کوهم .
ز یارِ غار دیرین روزگار خود به اندوهم .
چه خویشی با چنین درویش نادرویش که زیر خرقه صد وصله فقرش قبای اطلس نرم تن آسانی است . خدایی می نماید، لیک، در سودای شیطانی است .
دل من، دل معصوم من در چنگ گرگ تیز دندانی است که می داند دریدن را، نمی داند ولیکن دوختن را ...
مرا یاری نخواهد کرد آیا عقل دور اندیش؟!
رها خواهد نمود آیا، مرا، در تنگه دشمن کمین بگرفته ای تنها؟!
که تا از خون سرخ آخرین اندیشه با خلق بودن، پاک بودن، زندگی کردن، تهی سازد رگ جنبان جان جاودانی را ؟!
من از زنگار هر آیینه بیزارم که می پوشد جلای روشن تصویر معصوم حقیقت را ...
ولی این خویش نادرویش بیمار است.
ز هر تصویر در آیینه بیزار است .
چه خویشی با چنین درویش ناخویشی؟!
در این هنگامه هنگامه ها، میان ما، نه جای آشتی نه جای زنهار است . تنها یکی باید به جا ماند :
من معصوم یا آن خویش نادرویش.
کدامین را خدا داند...


این مطلب جدا از مطلب بالایی ست:

 

رمه ام گمشده است ، شب سنگین بیابان گویا رمه ام را دزدید.
رمه ام آن همه شعری که برایت گفتم ناگهان گم شد و رفت ، حرف مردم شد و رفت .
چه کسی گفت خداوند شبان همه است و برادرها را تا ته دره سبز رهنمون خواهد بود.
من شبان رمه خود بودم و کسی آن بالا خود شبان من معصوم نبود.
غفلت من رمه را از کف داد غفلت او شاید هم از این دست مرا .
هم از دست تو را ، رمه را ، همه را .

این دفه با دو تا مطلب اومدم که ...

شاد باشین و سبز

 



 

2 نوشته شده در  شنبه 18 تیر1384ساعت 6:36 بعد از ظهر  توسط مهدی | 

گفتی محبت کن برو ...

با تو هستم ای مسافر :

گفتی محبت کن برو ، باشه خداحافظ ولی
رفتم که تو باور کنی، دارم محبت می کنم

 

از متن بالا به راحتی نگذرین.

 

بالاخره این امتحانات تموم شدن و ما هم برگشتیم به تهران و خسته از هرچی امتحان.
وقتی همدان بودم هر چند وقت یکبار کافی نت می رفتم و پیام های شما دوستان رو می دیدم ولی شرمنده که نمی تونستم جواب بدم و یا آپدیت کنم چون نه دنبال مطلب بودم و نه وقت آنچنانی، در این فاصله یکی از دوستای عزیزم که خیلی وقت هم هست ندیدمش برام یه ایمیل زد که یه متن همراهش ضمیمه شده بود، خیلی برام جالب بود چند تا نکته بود که به نظر من زده بود توی هدف، وقتی خوندم خیلی یکه خوردم و پیش خودم به خیلی نتیجه ها رسیدم، چون اون موقع توی یه شرایطی بودم که واقعا این چند جمله برام گره گشا بود، نمیشه نتیجه ها رو اینجا گفت، چون هر کس توی هر موقعیت یک نتیجه می تونه بگیره و من هم اون رو به خودتون واگذار می کنم .
در اینجا ، جا داره تا از دوست عزیزم که این مطالب رو برای من فرستاد تشکر کنم
.


1)
دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من، در هنگام با تو بودن پیدا میکنم .

 

2) هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود .

3)ا گر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد .

4)دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند .

5) بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

6) هرگز لبخند را ترک نکن، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود .

7) تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا
هستی .

8) هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .

9)
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی .

10) به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن .

11) همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند، با این حال همواره به دیگران اعتماد
کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی .

12) خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .

13) زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که

انتظارش را نداری .

گابریل گارسیا مارکز ( نویسنده معروف کلمبیایی )

امیدوارم که ... هیچی .

2 نوشته شده در  جمعه 10 تیر1384ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط مهدی | 

onLoad and onUnload Example

IranJavaScript

:آدرس سایت فیلتر شده
:نوع فیلتر