|
|
چیزی نگفتن بهتر است ... |
|
|
من مثل هر روزم ، با همان امضا و با همان نام ، و با همان رفتار معمولی ، مثل همیشه ساکت و آرام . گاهی در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند . گاهی دل بی دست و پایم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند. رفتن دلیل نبودن نیست ، در آسمان تو پرواز می کنم ، عصر غمگین و غروبی غمگین تر در پیش ، من بی زار از خود و از کرده خویش ، دل نامهربانم را به دوش می کشم ، تا آن سوی مرزهای انزوا پنهانش کنم . در اوج نیزارهای پشیمانی ببرهای سیاه سرگردان ، که با من از یک طایفه اند ، سلام می گویم ، تو باور نکن ، اما ... من عاشقم . رفتن دلیل نبودن نیست ، در غروب آسمان تو شاید ، در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم ، تو را تا فردا ، تا سپیده با خود خواهم برد و با یاد تو ، و با عشق تو خواهم مرد ، تو باور نکن اما ... من عاشقم . |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه 10 فروردین1384ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||
