|
|
چند اتفاق ساده |
|
|
امروز هم با همه اتفاقهاش گذشت. اتفاقهایی که در عین ساده بودن خیلی مهم بودن و اتفاقهایی که در عین مهم بودن خیلی ساده و بی ارزش. هر روز زندگی ما با چند اتفاق ساده شروع می شه و با چندتای دیگه تموم . ولی همین اتفاق های ساده هستن که زندگی من ، زندگی تو و زندگی همه ما رو می سازن.
یک روز، عصر بهار ناگهان برای من اتفاق افتاد گنجشکی با جفتش پشت ابر گم شد چلچله بی وقت رویای کودکی ام میان پرهای بالش، پرپر زد و مرد آن قاصدک که تازه از راه رسیده بود پشت بلوغ اطلسی هایی رد شد بغضم گرفت دلم روی دستم مانده بود و داشت می گندید هراسان به کوچه زدم دلم را در دو راهی حراج کردم تا مردم نگاه کردند، زنی گفت: « کوچه پشتی تخم مرغ می دهند» همه رفتند... من ماندم... دلی روی دستم... با کوچه خالی... یک روز برای من اتفاق افتاد مرد غمگینی با سیگار از کنارم گذشت چیزی مچاله در دستش بود شاید قلبش... یک قدم، تنها یک قدم بین ما فاصله بود که ناگهان... باد وزید و اتوبوس رسید نگاه که کردم مرد دیگر نبود دلش را کنار جوی آب به امانت گذاشته بود اتوبوس خطِ چند بود؟ نمی دانم! من به خطوط کم رنگ کف دستم نگاه کردم و به برگ ها که به من می خندیدند تا مرا دیدند از شرم سرخ شدند و پاییز شد... یک نفس عمیق کشیدم وقت را از عابری پرسیدم و دوباره به راه افتادم یک روز تنگ غروب برای من اتفاق افتاد باز خلق ناآرام یک انگور مرا گرفت سبز شدم، شیرین شدم، ترش شدم، تلخ شدم زرد شدم افتادم... کسی دستم را گرفت این جا، بی شک همین جا بود که روزی آن غریبه پیدا شد با بوی آفتاب و لهجه آب و دهانش پر از طراوت پونه نامت را وزن نمی کرد سلام هایش را نمی شمرد دلت را بو نمی کشید از کجا آمده بود؟ غریبه سلام می کرد به تردید ما به سکوت ما و به قهر ما سلام می کرد. غریبه لبخند می زد به خلق تنگ ما به کودکانه گی ما و به یاس ما لبخند می زد. و با هر سلام دلش را در هوا تکثیر می کرد و هیچ نمی ترسید که دلش تمام شود غریبه را نمی دیدی تنها وقتی می رفت بوی آفتاب می شنیدی... بوی خیس پونه... و می فهمیدی که بی شک غریبه ای از این جا گذشته است. صبر می کردی که باز گردد ولی غریبه دیگر باز نمی گشت در فکر جواب سلام و لبخند نبود و سکوتش علامت سوال نداشت او، آن غریبه که لبخندهایش را بی حساب بخشیده بود بی شک از دیار ما نبود یک روز وقت سحر برای من اتفاق افتاد خواستم یک شعر بگویم تا شاعر شوم دیدم، تمام زندگی ام یک واژه هم نمی شود دیدم، اول باید عاشق شد... سرم شلوغ بود با هزار کار نیمه تمام روی میز وقت عشق نداشتم وقت خرید روزنامه بود... وقت ایستادن در صف... وقت پرسیدن وقت... وقت خوابیدن و از یاد بردن... به کنار پنجره رفتم دیدم کودکی در خیابان اشک هایش را در مشت های پینه بسته اش می فروشد دیدم پیرمردی سحرگاه زندگی اش را از پلک های کوچه می روبد و با غبار راه و تراشه های مدادهای کودکی به جوی آب می ریزد دیدم در صف های انتظار مردمی ایستاده اند که می دانند امروز هم نوبت آن ها که سر رسد سهم زندگی تمام خواهد شد و برق رفت... حجله های کوچه تاریک شد پشت یک حجله هنوز دختری در شعله بی رنگ مداد شمعی های کودکی اش منتظر نشسته بود دلم گرفت آن قدر تنگ شد که دیگر چیزی در آن جا نگرفت. گفتم از هر برگ دفتر شعر، باید قایقی ساخت به سپیدی صبح و به آب سپرد... بادبادکی ساخت به بلندای باد و به دست باد داد... دیدم واژه هایم همه از جنس بادند فهمیدم که هرگز شاعر نخواهم شد یک روز صبح زود برای من اتفاق افتاد بیدار شدم دست ها را شستم لباس پوشیدم به راه افتادم دیدم، میعادگاهمان یادم نیست از پلیس سرراه از گدای لب جوی از بادکنک فروش پرسیدم: « شما کسی را ندیدید که منتظر من باشد؟» آن قدر بلند خندیدند که همه بادکنک ها ترکیدند و بچه ها به گریه افتادند و امروز هر چه فکر می کنم نام آن کوچه یادم نیست کوچه های تاریک شهر همه همزادند اتفاق آخر ساده بود ساده مثل یک سلام و این آخرین اتفاق بود: یک روز صبح دیدم قلبم بزرگ شده بزرگ مثل یک بادکنک سرخ بادکنک پشت خواب نارون ها گم شد و من یادم رفت سلام کنم... روزنامه بخرم... یا وقت را بپرسم... فطرتم مرا مثل یک بادبادک به دنبال خویش می کشید خواب هایم از اشک دریا شد و تمام ماهی ها در گرداب خواب من چرخیدند مردم عجیب مهربان شده بودند جای خود را در صف های بی انتها به هم می بخشیدند آن وقت رویاهایم را بسان بازیچه ای با نخ کوک مادرم به بیداری کشاندم و سرنوشت به دنبال من سینه خیز آمد یک روز از کنار آینه گذشتم کسی در آینه مرا صدا زد پیرزنی بود با چشم های عاشق که وقت را می پرسید شبیه من بود! شبیه من بود! به سرفه افتادم... و این اتفاق اول بود. وقتی که تنها یکی بود و آن یکی هم عاشق... می گویند زمین یک روز صبح زود، عاشق شد. گرما و سرما یادش رفت با زاویه ای مایل دور خورشید گشت و این چنین بود که چهار فصل پیدا شد اما زاویه نگاه تو عزیز ببین که چه ها می کند.... فصل پنجمی در راه است این ها که شنیدی فقط چند اتفاق ساده بود.... |
||
|
2
نوشته شده در جمعه 24 تیر1384ساعت 0:12 قبل از ظهر  توسط مهدی |
|
||

